رضا حیدری نیا
بیا یارم
هنوز اندک دلی دارم
که شرمی داده بر روی خجل وارم
ز بس سوزاندی و رنجاندی و آزردی این جانم
کنون خاکستری باقی ز رخسارم
به دور از چون تو غمخوارم
فغان بارم
*
پر از ریشم
کنون من ماندم و خویشم
نماند آخر ز یارانم کسی پیشم
چنـان دریـای تنهایی ز یادم بـرده ساحل را
که گویی نیست در دنیا بجز خویشم
مکن زین بیش تشویشم
بیا پیشم
*
کشم آهی
چرا از غم نمی کاهی؟
بخند و سوی خویشت باز کن راهی
به شوقت باز احیا کن دل رنجـور کاهل را
بر آن دردی که خود دادی ،گر آگاهی
طبیبش باش گهگاهی
نمی خواهی؟
*
تو شادم کن
گهی با عشق یادم کن
بیا و غصه را دور از نهادم کن
که این آتش که بر جانم نهادی سوخت منزل را
خدایا چاره ای بهر مـرادم کن
رها از انقیـادم کن
تو یادم کن
*
کجا گشتم
ز هر وزنی جدا گشتم
حیات شعر را تـا منتها گشتم
زلالی گفتم ار قابل بُوَد آن گفته محفل را
در این عرصه بسی بی ادعا گشتم
چنان شوری بپا گشتم
رها گشتم
زلال رشد می کند