ابوالفضل عظیمی بیلوردی ( دادا )

برو ! ( زلال عروضي پیوسته قافيه دار )
طي شد جواني ات
سودي نداد مهرباني ات
يك دفعه هم مرا ننشاندي كنار خود
يعني كه كال ماند دگر ميوه ي شيرين زباني ات
بيهوده از محبّت و از عشق دم زدي!
شايد كه بوده آن خزاني ات
از نــا تـواني ات
*
اي يادگار من!
هرچند كشته شد بهار من
از جان و دل ولي به خدا مي سپارمت
چون دوست دارمت ز بلا در امان تو را هزار من!
بي من اگر تو راحت و خوشبخت ميشوي
بر خيز بُـرو ، داغدار من!
از روزگـار من
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 19:59 توسط دادا بیلوردی
زلال رشد می کند