برو ! ( زلال عروضي پیوسته قافيه دار )

 

طي شد جواني ات

سودي نداد مهرباني ات

يك دفعه هم مرا ننشاندي كنار خود

يعني كه كال ماند دگر ميوه ي شيرين زباني ات

بيهوده از محبّت و از عشق دم زدي!

شايد كه بوده آن خزاني ات

از نــا تـواني ات

*

اي يادگار من!

هرچند كشته شد بهار من

از جان و دل ولي به خدا مي سپارمت

چون دوست دارمت ز بلا در امان تو را هزار من!

بي من اگر تو راحت و خوشبخت ميشوي

بر خيز  بُـرو ، داغدار  من!

از  روزگـار من